Home
Contact
Feed

اليزه
انديشه
پندار
مطرود
نقطه ته خط
ميرزا پيكوفسكي
نگاه نو
خوابگرد
اورانيا
خيال
نيستان
ساقي
عقاب
روياي گمشده...
جمله ها و نكته ها
آغاز يك پايان
ترنم يك رويا...
ديباچه
ملكوت
تحريريه خاموش
عصر ايران
تابناك
فارس
ارم

  • دسامبر 2010
  • اکتبر 2010
  • اوت 2010
  • ژوئیهٔ 2010
  • دسامبر 2008
  • اکتبر 2008
  • سپتامبر 2008
  • اوت 2008
  • ژوئیهٔ 2008
  • ژوئن 2008
  • مهٔ 2008
  • آوریل 2008


 


 

  ۱۳۸۷ تیر ۱۱, سه‌شنبه  
چه هنگام می زیستم
کدام مجموعه پیوسته روزها و شبان را من
اگر این آفتاب همان مشعل کال است
بی شبنم و بی شفق
که نخستین سحرگاه جهان را آزموده است
چه هنگام می زیستم
کدام بالیدن و کاستن را من
که آسمان خودم چتر سرم نیست
آسمانی از فیروزه نیشابور
با رگه های سبز شاخساران
همچون فریاد واژگون جنگلی در دریاچه ای
آزاد و رها
همچون آینه ای که تکثیرت می کند
بگذار آفتاب من پیراهنم باشد
و آسمان من آن کهنه کرباس بی رنگ
بگذار بر زمین خود بایستم
بر خاکی از براده الماس و رعشه درد
بگذار سرزمینم را زیر پای خود احساس کنم
و صدای رویش خود را بشنوم
رپ رپه طبل های خون را در چیتگر
و نعره ببر های عاشق را در دیلمان
وگرنه چه هنگام می زیسته ام
کدام مجموعه پیوسته روزها وشبان را من...
«احمد شاملو»